X
تبلیغات
رایتل
مطالب جالبی از تاریخ ایران وورزش جهان
محکوم به جرم مجرد بودن

من یک فرد مجردم وازمجرد بودنم  لذت میبرم  .الان دقیقا 32 سالمه وتاکنون ازدواج  نکرده ام و قصد ازدواج کردن هم  ندارم. راستش من عاشق فوتبالم /از بودن درکنار سگم لذت میبرم وهم چنین رشته تحصیلی ام را  خیلی دوست دارم ودر حال حاضردراین زندگی به هیچ عنوان حاضر نیستم  شریکی را برای خود داشته باشم.  اما دیشب  با اصرار زیاد  خانواده مجبور شدم که همرا ه  آنها به خواستگاری دختری بروم که تا بحال حتی یکبار هم ندیده بودمش تا این که دیشب برای  اولین او را دیدم -از حق نگذریم دختر خیلی خوشگلی بود ولی نمی دونم چرا هیچ تمایلی  برای حرف زدن با او  نداشتم-  بالاخره  چیزی را که دوست نداشتم به سرم آمد. دو خانواده- من و دخترک  رابه اتاقی دیگر برای آشنایی بیشتر همراهی کردند.راستش اول سکوت کرده بودم تا او کپ هاشوبزنه-   تا این که  نوبت سخن به من رسید از فرصت بهترین استفاده را کردم و همه چیزم را به او گفتم "این که فعلا اصلا قصد ازدواج ندارم و به اصرار خانواده اینجا آمده ام". این با رهم  از بد شانسی بنده -دختره یه دل نه صد دل عاشقم شد و به محض این که از اتاق بیرون آمدیم / با خوشحالی تمام یه جورایی به طور غیر مستقیم وبازیرکی اش احساس علاقه به من را  درجمع حاضرابراز نمود/ خلاصه سر تونو به درد نیارم /خانواده ها هم که راضی بودند بریدنو ودوختندوحتی قرار های بعدی شون رو هم گذاشتند بدون این که حتی یه سوال از من بپرسند .راستش همون دیشب به محض رسیدن به خونه مخالفتم را با جدیت تمام اعلام کردم وبه پدر ومادر بزرگوارم فرمودم که حاضر به ازدواج کرند نیستم .پدرمم که خیلی عصبی شد من را از خونه بیرون انداخت وگفت اگه ازدواج نکنی از ارث محروم میشی .الان خیلی دلم گرفته بود این که به توصیه دوستم که گنار هستش ومن مهمونه اش هستم تصمیم گرفتم ماجراهایی که برایم پیش آمده رابنویسم تا شاید از این راه کمی عصبانیت وناراحتیم کمتر شود به علاوه تونسته باشم با کلی از دوستای دنیای مجازی هم دردو دلی کنم.نوشته شده توسط کوروش69-لازم میدونم که اگه نوشته ی من از لحاظ نگارش وجمله بندی ها دارای اشکاله از شما دوست عزیز عذر خواهی کنم والبته این نکته رانیز یادآور می شوم که  متن فوق  در زمانی نوشته شده که بنده حالت روحی مناسبی را نداشتم.